به خاطر یک فنجان قهوه در لندن

 

بعضی آدم ها خیلی شلوغ و پر سر و صدا هستند. بخصوص وقتی از یک چیزی خوششون بیاد ... من دنیا رو با خنده زن ها عوض نمی کنم. وقتی زن ها می خندند ... وقتی مادرم می خندید ... احساس می کنم همه چی خوبه، همه چی آرومه و صلح توی دنیا برام برقراره ... این حس آرامش قابل توصیف نیست برام.

...

فکر می کنم که داشتم به چی فکر می کردم. آها، زندگی من از اونجایی دستخوش تغییر شد که اینترنت وارد ایران شد و بعدتر به این علت به لندن اومدم که با فری آشنا شدم.

در واقع، همه چی از موقعی شروع شد که یاد گرفتم سیم تلفن رو وصل کنم به کامپیوتر و شماره بگیرم و بعد از غیژ و غوژ و صدای شماره گرفتن و یک سکوت نوید دهنده، وصل شدم به یک دنیای دیگه؛ خیلی متفاوت از اونچه دیده و شنیده بودم!

فری، توی یک رستوران زنجیره ای کار می کرد. از من چند سال کوچیک تر بود. من اون موقع بیکار بودم، هیجان زندگی اش بیشتر از من بود. من کتاب می خوندم و فیلم می دیدم، اون می رفت شهربازی و عروسک می برد. صبح زود وقتی اون می رفت سر کار، من تازه می خوابیدم، چون تا دیروقت بیدار می موندم.

اون صبحونه قهوه می خورد با بلوبری مافین و من از بلوبری فقط اینو می دونستم که یک میوه کوچیک آبی رنگِ. و قهوه مو با شکلات تلخ می خوردم و دلم می خواست بدونم این میوه آبی رنگ چه مزه ای داره. این جوری شروع شد که به من قول داد اگه بلند شم و چند ساعت توی هواپیما بشینم و برم پیش اون، منو به نزدیک ترین کافی شاپ ممکن ببره و منو مهمون یک قهوه بزرگ با بلوبری مافین می کنه ...

شش ماه از شنیدن این جمله گذشت، من سوار هواپیما بودم و تقریبا شش ساعت بعدش توی فرودگاه هیترو، ترمینال چهار، داشتم یک فنجان بزرگ قهوه می خوردم با بلوبری مافین.

هنوز فکر می کنم چرا بعد از خوردن قهوه و بلوبری مافین، سوار هواپیما نشدم که شب برگردم به شب بیداری ها و کتاب ها و فیلم هام؟!

...

هیچ وقت طعم اون چای انبه که با بوی دریا مخلوط شده بود رو از یاد نمی برم و کتاب گریز دلپذیر، آنا گاوالدا که اغلب روی عرشه دراز می کشیدم و می خوندمش.

تازه اون موقع بود که فهمیدم چقدر طبیعت قدرتمند تر از بشر ِ، یعنی زمین گرد ِ و جاذبه زمین این همه آب رو چسبونده به کره زمین و الان من که روی کشتی هستم یک جوری معلقم روی زمین! فکر می کنم، چرا همیشه فکر می کردم تار عنکبوت، بی ثبات ِ ؟!

...

فکر می کنم آدما باید یک جایی از زندگیشون بگن، خوبه! همین که دارم و هستم خوبه و بیشتر از این نمی تونم، نمی شه! این مرحله تقدیر پذیری بشر ِ؛ اینجا مرحله ای که بهش مرگ آرزوها می شه گفت و من با آدم هایی که به اینجا می رسند خیلی راحتم، چون می فهممشون ... به نظرم اینجا یعنی توی این مرحله تقدیرپذیریه که آدم تازه می تونه به شخصیت اش عمق بده. دیگه، نه صعودی وجود داره و نه نزولی. هر چی که هست، همون جاییه که وایستادی. اصلاً هم معنی سکون و بیهودگی نمی ده. حتی اگه ندونی با خودت و زندگیت و بخصوص دستات چی کار کنی. این پذیرفتن تقدیر، کاری باهات می کنه که تو صبح از خواب پاشی و بدون اضطراب از بالا رفتن و بدون شرمندگی از سرازیر شدن، به کاشتن یک درخت یا یک بوته فکر کنی، چون می دونی همون جا که وایستادی اکسیژن می خوای یا مثلاً فردای اون روز به این نتیجه برسی باید دونه های قهوه ات رو با کیفیت بهتر بگیری و خودت اون ها رو آسیاب کنی و یک کیک شکلاتی درست کنی و غروب چند تا از همسایه هات رو دعوت کنی تا بو و عطر قهوه و کیک شکلاتی فضا رو پر کنه و بشینی کنار درختی که دیروز کاشتی، و در مورد صعود نکردن های بیخودی باهاش حرف بزنی ...

 

***

 

عنوان: به خاطر یک فنجان قهوه در لندن

نویسنده: مهراوه فیروز

ناشر: انتشارات البرز

سال نشر: چاپ اول 1392

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 152 ص.

موضوع: داستان های فارسی-- قرن 14

قیمت: 65000 ریال

 

/ 0 نظر / 487 بازدید