من مَلاله هستم

 

پدرم گریه می کند. هنگامی که موهایم را به یک طرف شانه می زنم و او اثر زخم را روی سر من می بیند اشک می ریزد، و وقتی از خواب نیمروزی بیدار می شود و صدای فرزندانش را در حال بازی در باغ می شنود آرامش خاطر می یابد زیرا یکی از صداها متعلق به من است. او می داند مردم می گویند تقصیر پدر بود که به من تیراندازی شد. این اتفاقات برای او بسیار دشوار بود. تلاش بیست ساله اش را در سوات ترک کرده بود؛ مدرسه ای که از هیچ ساخت، اما اکنون شامل سه ساختمان و هزار و صد دانش آموز و هفتاد معلم بود. من می دانم او به عنوان یک پسر فقیر از آن روستای باریک میان کوه های سیاه و سفید به کارهایی که در طول زندگی خود انجام داده بود افتخار می کرد. او می گوید:

- مانند این است که یک درخت را کاشته و سال ها را برای رشد آن زحمت کشیده ای ... دست کم این حق را داری که در سایه ی آن بنشینی.

رویای او در زندگی این بود که یک مدرسه ی بزرگ در سوات داشته باشد، و در کشورمان صلح و دموکراسی برقرار شود. او با فعالیت های خود و کمکی که به مردم می کرد جایگاه اجتماعی و احترام خاصی در سوات به دست آورده بود. او هرگز این اندیشه را در سر نداشت که در خارج از کشور زندگی کند، و هنگامی که مردم می گویند ما خودمان می خواستیم به انگلیس مهاجرت کنیم بسیار اندوهگین می شود.

پدرم می گوید:

- اگر می دانستم که چنین اتفاقی پیش خواهد آمد، برای آخرین بار به پشت سرم نگاه می کردم ... مانند پیامبر که موقع هجرت از مکه به مدینه بارها به پشت سرش نگاه کرد. پدرم بیشتر وقت خود را در سخنرانی ها سپری می کند. برای او عجیب است که اکنون مردم به خاطر من می خواهند سخنرانی هایش را بشنوند. مرا همیشه به عنوان دختر او می شناختند، و اکنون او را به عنوان پدر من می شناسند. هنگامی که برای دریافت جایزه من به فرانسه رفت به حضار گفت: " در سرزمین من بیشتر مردم به وسیله ی پسرانشان شناخته می شوند. من تنها پدر خوشبختی هستم که به نام دخترم مرا می شناسند."

 

***

 

عنوان: من ملاله هستم

نویسنده: ملاله یوسف زی - کریستینا لمب

مترجم: هانیه چوپانی

ناشر: کتاب کوله پشتی

سال نشر: چاپ اول 1392 - چاپ سوم 1393

شمارگان: 1000 جلد

موضوع: یوسف زی، ملاله، 1997 -   / دختران-- آموزی و پرورش-- پاکستان-- سرگذشتنامه/ حقوق کودکان -- پاکستان

قیمت: 170000 ریال

/ 0 نظر / 367 بازدید