حفره‌ها

 

قایق کاغذی

 

یک جفت کفش

چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش

یک جفت گوشواره آبی

یک جفت ...

کشتی نوح است

این چمدان که تو می بندی!

بعد

صدای در

از پیراهنم گذشت

از سینه ام گذشت

از دیوار اتاقم گذشت

از محله های قدیمی گذشت

و کودکی ام را غمگین کرد.

کودک بلند شد

و قایق کاغذی اش را به آب انداخت

او جفت را نمی فهمید

تنها سوار شد،

آب ها به آینده می رفتند ...

همین جا دست بردم به شعر

و زمان را

مثل نخی نازک

بیرون کشیدم از آن!

دانه های تسبیح ریختند:

من .... تو

.... کودکی

.... قایق کاغذی

نوح ....

.... آینده

.....

تو را

با کودکی ام

بر قایق کاغذی سوار کردم و

به دوردست فرستادم،

بعد با نوح

در انتظار توفان قدم زدیم.

×××

 

زخم

 

 

 از بیداری فرار می کنی به خواب

می بینی

جای دستبند بر بیداریت درد می کند

جای لب های خالی بر پیشانیت ...

 

جایت در زندگی درد می کند،

زخم است ...

زخم را باید خاراند

پوستش را کند

پوست را باید کند

انداخت روی مبل

که خانه زیبا شود.

×××

 

بهمن کوچک

 

  دره ها گلوله خورده اند

جنگل گلوله خورده است

خون همین حالا دارد

در انارها جمع می شود

من اما

بر تپه ای نشسته ام

بهمن کوچک دود می کنم

یعنی تنهایم

یعنی نام هیچ کس در دهانم نیست

و اندوه را

مثل عینک دودی

بر چشم گذاشته ام

خوب می داند با خورشید چه کار کند

می داند چگون سبزی شاخه ها را

از پا در بیاورد ...

باید بروم،

این بهمن کوچک را ترک کنم

اسفند را

بهار را هم ...

باید بروم

×××

 

 

 

بلیط یک‌طرفه

 

 

پیله های بسیاری دیده ام

آویزان از درختی

در جنگل های دور

افتاده بر لبه ی پنجره

رها در جوب های خیابان.

هر چه فکر می کنم اما

یک پروانه بیشتر

در خاطرم نیست

مگر چند بار به دنیا آمده ایم

که این همه می میریم؟

چند اسکناس مچاله

چند نخ شکسته ی سیگار

آه، بلیط یک طرفه!

چیزی

غمیگن تر از تو

در جیب های دنیا پیدا نکرده ام

/ 0 نظر / 454 بازدید