رک و پوست کنده : احوال ما زنان

 

 کاغذ بر می دارم، می نویسم به خانواده ام، به پدر، مادر، خواهر و برادرانم: دیگر نمی خواهم فکر کنم که شما چه کردید؟ چه می کنید؟ چه کار دارید؟ تمام سال های دراز عمرم را با شما زندگی کرده ام.  به شما فکر کرده ام.  با غم ها و شادی هایتان بالا و پایین شده ام. 

دلم می خواهد بی تعلق به کسی، حتی به خودم، باشم. می پندارید بزرگم کرده اید تا در هنگام نیاز، به یاریتان بشتابم. می گویم من از شدت یاری به تنگ آمده ام. دوری از همه شاید بتواند کمک کند که به خودم یاری برسانم. ضعف من در این است که برای دیگران زاده شده ام، نمی توانم به کسی بگویم نه. پس درمانم این است که گوشه دنجی بنشینم و فکر کنم که اگر تنهای تنها بودم، چگونه زندگی می کردم. 

 می خواهم هزاران نامه بنویسم به هزاران کس، در هزاران جا. به تمامی کسانی که خواهان تملک من هستند و وقتی که نوشتم، برخیزم، بروم و از نظرها پنهان شوم تا در تنهایی و سکوت راه حلی بیابم.

 

وقتی وارد آشپزخانه شدم روی صندلی دم پنجره نشسته بود و به کوه های پر برف شمالی نگاه می کرد. نیم رخش در سایه قرار داشت. رفتم دو چای خوش رنگ در لیوان های بلور دسته دار ریختم و روی میز گذاشتم با پنیر و کره و عسل و مربا و مغز گردو. نان ها را از تستر در آوردم و گذاشتم توی جانونی و رویش را با دستمال کتان سفید پوشاندم. ... برای ادامه صبحانه و جمع کردن میز، نگاهی مرا تعقیب می کند نگاه مان که به هم می افتد می بینم که همسرم لیوان خالی چایش را به طرفم دراز کرده که باید پر شود. میز را جمع می کنم. کتری را دوباره پر از آب می کنم و قوری را رویش می گذارم. آشپزخانه را ترک می کنیم. هر کدام به اتاق های خود می رویم. تا صبح فردا که دوباره با نگاه های بی تلاقی به یکدیگر برای خوردن صبحانه توی آشپزخانه جمع شویم. دوباره لیوان ها پر شود. سپس هر کسی در اتاق های خود پناه گیرد و از آن جا به کوه های رو به رو خیره شود.

/ 1 نظر / 246 بازدید
خانم مداد

شرح حال یکی مثل من! این حرف ها و هزاران حرف دیگه مثل این توی دل من هم هست که منتظر بیرون اومدنشون هستم! مرسی