اینس در جان من

 

 
 
 
چگونه شد که به آن سرعت آغوش بر هم گشودیم؟ چه کسی سراغ آن یکی رفت؟ چه کسی پیشقدم شد؟

بی تردید من... به مجرد اینکه صدایم را بازیافتم و سکوت فراگیری را که در آن ایستاده بودیم و به یکدیگر خیره شده بودیم، شکستم، بی هیج پیش زمینه ای به او گفتم که خیلی وقت است، خیلی وقت است که منتظرش هستم، و او را در رویاهایم و در دانه ها و مهره های فال بینی می دیده ام، و اینکه حاضرم تا ابد عاشقش باشم_ و چندین و چند قول و قرار دیگر.

هیچ کتمانی در کارم نبود و هیچ شرم و خجالتی در وجودم... او متحیر و رنگ پریده عقب عقب رفت، تا جایی که پشت به دیوار رسید.
مگر می شود زن عاقلی اینگونه با یک غریبه سخن بگوید؟
/ 5 نظر / 74 بازدید
م

دختره روی جلد کتاب یه کم انگار منه!اگه بینیش کوچکتر بود. نگاهش نگاه اشناست.

دنیا

سلام لی لی جون این کتاب رو امروز تموم کردم اول ازهمه محو تاریخ شدم اسپانیایی ها، سرخپوستای شجاع،وحشیگری،خون وخون وخون. عاشق شخصیت فیلیپه شدم مخی بوده در زمان خودش. شخصیت اینس روهم دوست داشتم مخصوصا به درکی که از رابطه هاش رسیده بود شهوت در مورد همسر اولش، عشق روحانی و جسمانی با پدرو و به کمال رسیدن با واقعی ترین عشق زندگیش. ممنونم از اینکه این کتابو معرفی کردی[گل]

دنیا

یادم رفت بپرسم کتاب انگلیسیشو از کجا خریدی؟

فرید

می خوام این کتابو تهیه کنم - خوبه بر اخوندن [لبخند]

باران لاهیجی

جزء کتابهاییه که هیچ وقت فراموشم نمی شه نه اسمش نو خودش